عروسی داداش امیر
گل نازم عروسک خوشگلم هفته ی پیش عروسی داداش امیر بود و رفتیم خرم آباد کلی بهمون خوش گذشت هر چند برای حنابندون یه اتفاق غیر منتظره افتاد که تمام برنامه های اون شب بهم ریخت (یکی از اقوام همون روز فوت شد )اما در جمع فامیل بودن و بعد از گذشت چندین ماه با دخملای فامیل گپ و گفت و خنده داشتن یه لذتی داشت که نگوووووووووو 
شما که عاشق عروسی و نی نای نی ناااااااااای تا آهنگ بود آروم بودی و دست میزدی اما وقتی وایمستاد شما گریه کردنت شروع میشد 
شب عروسی خسته بودی و گرسنه آخه اون روز نخوابیدی و لب به غذا هم نزدی برای همین حوصله نداشتی تا وقت شام که با نون و ماست خودتوسیر کردی و کمی هم غذا با نوک انگشتات ورداشتی خوردی و خولقت وا شد و رفتی وسط وهمش بدوبدو میکردی از اینور به اونور و با بچه ها بازی میکردی
خاله مرضیه هم درگیر ثمین بود اونم خسته بود و نق میزد خلاصه اون شب به من و خاله با یه وضی گذشت...
ایشالا همیشه شادی باشه و با شادی دور هم جمع بشیم
از وقتی برگشتیم خونه من مریض شدم سرما خوردم ناجووووور... تازه خونه رو هم به هم ریختم و دارم کم کم آماده میشم برای محرم و روضه ... با ابن حالم از فرشها شروع کردم وقتی میدم بیرون میشورن احساس میکنم تمیز نیستن اینبار تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم...

اینم از عکسهایی که تونستم بین گریه هات ازت بگیرم
فضای بیرون تالار واقعا زیبا بود

اینجا که دیگه خودت خسته شدی از زار زدن
مماختو ببین چه قرمز شده

اینم از آجی ثمین خوشگللللل
ماشالا ثنا جون بزرگ شده نمیدونستم عکسشو بذارم یا نه




عروسی داداش امیر 
